close
تبلیغات در اینترنت

آوازک

خاطرات شهید

آمار مطالب

کل مطالب : 27
کل نظرات : 1

آمار کاربران

افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 2

کاربران آنلاین


آمار بازدید

بازدید امروز : 92
باردید دیروز : 66
بازدید هفته : 180
بازدید ماه : 257
بازدید سال : 1,205
بازدید کلی : 19,230
دفتر سپید, قلمی سرخ...خاطرات شهید آوینی...تابلو شهدا

 

شهید آوینی...خاطرات شهید آوینی...تابلو شهدا

دفتر سپید, قلمی سرخ


به چشمانش كه نگاه كردم، 
تبلور ایمان را یافتم 
سر بر خاك كه می‌نهاد، 
هق‌هق اشك بود و ناله‌های بی‌قرار 
درست از همانجا حضور خدا را حس می‌كردی 
لحظه لحظه رسیدن به قرب الهی را 
خاكی و متواضع با لباس ساده بسیج 
دست در دست دلاوران از حماسه سازان گفت، 
زمان گذشت و زمانه عوض شد. اما سید هنوز با دهان روزه و دعای زیر لب از سفرهای سبز آسمانی شاهدان جان بر كف، بر دفاتر سپید با قلمهای 
سرخ می‌نوشت.

منبع: كتاب همسفر خورشید 
راوی: دالایی

تعداد بازدید از این مطلب: 53
موضوعات مرتبط: خاطرات شهید ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 10


زندگی و نماز...خاطرات شهید آوینی...تابلو شهدا
شهید آوینی...تابلو شهدا...خاطرات شهید آوینی
زندگی و نماز


به نماز سید كه نگاه می‌كردم، 
ملائك را می‌دیدم كه در صفوف زیبای خویش او را به نظاره نشسته‌اند. 
رو به قبله ایستادم. اما دلم هنوز در پی تعلقات بود. 
گفتم: «نمی‌دانم‏, چرا من همیشه هنگام اقامه نماز حواسم پرت است.» 
به چشمانم خیره شد. 
«مواظب باش! كسی كه سرنماز حواسش جمع نباشد، در زندگی نیز حواسش اصلاً جمع نخواهد شد.» 

گفت و رفت. 
اما من مدتها در فكر ارتباط میان نماز و زندگی بودم. 
«نماز مهمترین چیز است، نمازت را با توجه بخوان» (1). بار دیگر خواندم, اما نماز سید مرتضی چیز دیگری بود. 
1- از سخنان سید مرتضی آوینی

منبع: كتاب همسفر خورشید 
راوی: اكبر بخشی

تعداد بازدید از این مطلب: 55
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 5


ندامت...خاطرات شهید آوینی...تابلو شهدا

شهید آوینی ...تابلو شهدا...خاطرات شهدی آوینی

ندامت


صفحه سپید تقدیر ورق خورد، 
اما سیاهی گناهان من هر ساعت پاكی و صداقت این دفتر را تیره می‌ساخت. 
سرخی افق دل آسمان را خونین ساخته بود. 
كه من دل سید را شكستم. 
از شدت ناراحتی به حیاط آمدم 
نگاه هراسان، دل بیقرار و لبان لرزان من، 
همه گویای ندامت بود. قدمی بر جلو راندن و سه فرسخ از دل به عقب بازگشتن. 
سید مرتضی در را بست، به نماز ایستاد. 
او هنوز دفتر اخلاصش سپید بود. 
ساعتی بعد در خیابان در آغوشش بودم. 
گویی اتفاقی نیفتاده است.

منبع : كتاب همسفر خورشید
راوی:محمدی نجات 

تعداد بازدید از این مطلب: 50
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


مجموعه خاطرات از شهید آوینی.......تابلو شهدا

 

 


كتابچه دل سید پر بود‏، 
آن را كه می‌گشودی، صدف عشق را می‌دیدی كه درونش مروارید محبت اباعبدالله (ع) و ایمان به خدا می‌درخشید. همه وجودش را به امام عشق بخشیده بود. خانه، ماشین و مال، چیزهایی بودند كه در مخیله‌اش نمی‌گنجید. 
سرانجام دنیا را رها كرد و فریاد زنان با پای برهنه در برهوت كربلا دوید. 
فقط برای سالار شهیدان خواند و نوشت. آسمانی بود‎، متواضع و بلندنظر، 
در برنامه دانشجویی «رقص علم» به خواهش دانشجویی، از مولایش نوشت. 
برق سكه‌ها چشمانش را خیره نكرده بود، این عشق بود كه قلبش را بی‌تاب ساخته و قلمش را لرزان. 
اعتراض كردم، سید سالهاست كه می‌نویسی و می‌خوانی اما هنوز ... 
كلامش سردی سخنم را قطع كرد : «اصلاً تعلقی غیر از این موضوعات ندارم...»

منبع : كتاب همسفر خورشید
راوی:آقای همایونفر

 

 

بقیه در ادامه مطلب

تعداد بازدید از این مطلب: 29
|
امتیاز مطلب : 3
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3


داد زد:خدا لعنتت كند ........

 

 

 

 


احتمالاً زمستان سال 68 بود كه در تالار انديشه فيلمي را نمايش دادند كه اجازه اكران از وزارت ارشاد نگرفته بود. سالن پر بود از هنرمندان، فيلمسازان، نويسندگان و ... در جايي از فيلم آگاهانه يا ناآگاهانه، داشت به حضرت زهرا سلام الله عليها بي ادبي مي‌شد. من اين را فهميدم. لابد ديگران هم همين طور، ولي همه لال شديم و دم بر نياورديم. با جهان بيني روشنفكري خودمان قضيه را حل كرديم. طرف هنرمند بزرگي است و حتما منظوري دارد و انتقادي است بر فرهنگ مردم اما يك نفر نتوانست ساكت بنشيند و داد زد: خدا لعنتت كند! چرا داري توهين مي‌كني؟! 
همه سرها به سويش برگشت در رديف‌هاي وسط آقايي بود چهل و چند ساله با سيمايي بسيار جذاب و نوراني. كلاهي مشكي بر سرش بود و اوركتي سبز بر تنش. از بغل دستي‌ام (سعيد رنجبر) پرسيدم: «آقا را مي‌شناسي؟» 
گفت: «سيد مرتضي آويني است.»

تعداد بازدید از این مطلب: 36
|
امتیاز مطلب : 3
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 11


نماز.......... خاطره ای از شهید آوینی

 

شهید آوری


به نماز سید كه نگاه می‌كردم، 
ملائك را می‌دیدم كه در صفوف زیبای خویش او را به نظاره نشسته‌اند. 
رو به قبله ایستادم. اما دلم هنوز در پی تعلقات بود. 
گفتم: «نمی‌دانم‏, چرا من همیشه هنگام اقامه نماز حواسم پرت است.» 
به چشمانم خیره شد. 
«مواظب باش! كسی كه سرنماز حواسش جمع نباشد، در زندگی نیز حواسش اصلاً جمع نخواهد شد.» 

گفت و رفت. 
اما من مدتها در فكر ارتباط میان نماز و زندگی بودم. 
منبع: كتاب همسفر خورشید 
راوی: اكبر بخشی

تعداد بازدید از این مطلب: 52
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 8


خانم زهرا(س) گفت: با بچه من چه كار داري؟ (خاطرات شهید کاوه)

خانم زهرا(س) گفت: با بچه من چه كار داري؟

 


من يكي وقتي سر چند شماره از مجله سوره نامه تندي به سيد نوشتم كه يعني من رفتم و راهي خانه شدم. حالم خيلي خراب بود. حسابي شاكي بودم. 
پلك كه روي هم گذاشتم «بي بي فاطمه» (صلوات الله عليها) را به خواب ديدم و شروع كردم به عرض حال و ناليدن از مجله، كه «بي بي» فرمود با بچه‌ من چه كار داري؟ من باز از دست حوزه و سيد ناليدم، باز «بي بي» فرمود: با بچه من چه كار داري؟ براي بار سوم كه اين جمله را از زبان مبارك «بي بي» شنيدم، از خواب پريدم. وحشت سراپاي وجودم را فرا گرفته بود و اصلا به خود نبودم تا اينكه نامه اي از سيد دريافت كردم. سيد نوشته بود: «يوسف جان ! دوستت دارم. هر جا مي خواهي بروي، برو! هر كاري كه مي خواهي بكني، بكن! ولي بدان براي من پارتي بازي شده و اجدادم هوايم را دارند» ديگر طاقت نياوردم و راه افتادم به سمت حوزه و عرض كردم سيد پيش از رسيدن نامه ات خبر پارتي ات را داشتم و گفتم آنچه را آن شب در خواب ديده بودم. 

راوي:يوسفعلي ميرشكاك

تعداد بازدید از این مطلب: 34
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0



عضو شوید


نام کاربری :
رمز عبور :

فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

1 2 3
به "تابلو شهدا" امتیاز دهید: